|
سهند صادقي بهمني
«وجودش لطفي است از جانب خداي تعالي براي بندگان و حضورش لطفي ديگر. غيبتش اما از ناحيه ماست.» اين جملات که از بزرگترين متکلم شيعي قرن هفتم هجري، خواجه نصيرالدين طوسي (م 672) در کتاب گرانسنگ «تجريد الاعتقاد» بيان شده، هرچند در ظاهر به تعليل و موجه ساختن فوايد امام غايب عليهالسلام در عصر غيبت و البته اسباب غيبت او اشاره دارد، اما در واقع بر يک آموزه اساسي و بنيادين اسلامي استوار است؛ آموزه و باوري که هيچ عصري از اعصار آخرالزمان را بيامام معصوم که زمينهساز وصول فيض الهي به بندگان و فراهمآورنده امکان هدايت خاصه ايشان است، متصور نميداند. ناگزير بايد امامي در ميان باشد؛ امامي هويدا و آشکار يا حجتي باطني و ناهويدا که حقيقتا امام مردمان باشد و وظايف او را به فراخور غيبت متجلي سازد. تعريف لطف که خواجه امام را از آن مقوله دانسته است، پس از اين خواهد آمد؛ اما آيا اين لطف با حضور و آزادي تصرف و عمل امام ملازمت ندارد؟ آيا غيبت امام - به هر دليل که پيش آمده باشد - با عدمانجام وظايفي که طبيعتا حضور او زمينهساز تحقق آنهاست، منافاتي ندارد؟
از نگاه خواجه و متکلماني چون علامه حلي (م 726) که از حکيم طوس، الهيات فراگرفته بودند، اين دو امر هيچگونه منافاتي با يکديگر ندارند. ميتوان امامي غايب را تصور کرد که در عين غيبت، وظايف امامت را انجام دهد و در نتيجه عنوان امام حقيقتا بر او منطبق باشد. در اين جستار که به مناسبت سالروز ولادت امام محمد بن حسن عسکري عليهماالسلام در پانزدهم شعبان المعظم سال 255هجري قمري فراهم آمده، ميکوشيم تا علاوه بر بازکاوي مفاهيمي همچون لطف که عنواني کليدي در کلام عدليه، يعني معتزله و شيعه است، آموزههايي مانند استمرار امامت را مورد بررسي قرار دهيم. دست آخر به چگونگي انجام وظايف امام در عصر غيبت خواهيم پرداخت که فوايد امام غايب نام گرفته است.
امامت از نگاه شيعي مفهومي است که با لطف خداي تعالي درهم آميخته است. وجود امامان معصوم عليهمالسلام که بيانگر احکام دين و مجري آن باشند و از حدود و ثغور حوزه عمومي مسلمين پاسداري کنند يکي از مصاديق لطف الهي است. اما لطف خود به اين معناست: «بيان و انجام آنچه بندگان را به طاعت و فرمانبرداري نزديک کند و ايشان را از عصيان و نافرماني باز دارد - و البته به حد الجاء، اکراه و اجبار نرسد - بر خداي تعالي واجب است.»
در اين قاعده آنچه مايه تشکيک مخالفان بود، واژه واجب بود؛ چه، ايشان گمان ميکردند، مقصود از وجوب، تکليفي است که از ناحيه بندگان بر خداي تعالي قرار داده ميشود؛ در حاليکه متکلمان ساماندهنده اين آموزه، معناي اقتضاي ذات باري تعالي را از اين واژه به هنگام صورتبندي اين قاعده در نظر داشتند. از نگاه ايشان، وجود سراسر خير و حکمت وجود باري سبب آن است که در افعال باري، امري جز لطف را شاهد نباشيم. از اينرو حکمت خداوند که يکي از صفات باري تعالي است، مقتضي آن است که خداوند هدايتگراني از سنخ مردمان ارسال دارد تا پيام آوران رحمت و بشارتدهندگان بهشت او باشند؛ کساني که احکام و حدود دين را بشناسند و مردمان را با آن آشنا سازند و در يک کلام هدايت خاصه را که درجه و مرتبتي بالاتر از هدايت عامه الهي دارد، براي بندگان به ارمغان آورند.
از اينرو مقتضاي حکمت خداوند آن است که پس از پايان عصر نبوي - که به سبب محدوديت زماني و وفور حوادث و توالي نزاعات و حروب، امکان تبليغ همه احکام دين و حدود و ثغور مسلمين براي آن وجود نوراني(ص) ميسر نبوده است - هدايتگراني نصب کند تا وظيفه نبوي را استمرار بخشند. از اينرو استمرار امر امامت نيز منطقي و بايسته بهنظر ميرسد. اين امر جز آنکه همان محتواي قاعده لطف است، به احاديث فراواني مستند است که فريقين آنها را در کتب معتبر خويش از رسول خدا(ص) نقل کردهاند. امر جالب توجه در اين احاديث اما ذکر تعداد ائمه و خلفاي حقيقي رسول(ص) از سوي ايشان است. بهعنوان نمونه بخاري و مسلم که مهمترين و معتبرترين محدثان اهل سنت هستند در کتب خويش که «الجامع الصحيح» نام يافته، از رسول خدا نقل ميکنند: «دين اسلام همواره به پشتگرمي 12امام، عزيز است. تمامي ايشان از قريشند» (صحيح بخاري، 127:8، کتاب الاحکام - صحيح مسلم، 6: 3، باب الناس تبع لقريش و الخلافه في قريش). اين احاديث همچنين در کتب شيعي نيز نقل شدهاند.
بهعنوان مثال شيخ صدوق (امالي، 387) و شيخ طوسي (الغيبه، 128) اين حديث را نقل کردهاند. اين حديث گذشته از دلالت قاعده لطف به نحو مستقل بر آموزه استمرار امامت تأکيد دارد؛ چرا که واژه «لايزال / همواره» که در متن حديث نبوي آمده است، بيهيچ مجاز و بدون کمک هيچ قرينهاي دلالت بر استمرار دارد. از اينرو هيچ عصري از اعصار و هيچ زماني از ازمنه را نميتوان تصور کرد که امامي وجود نداشته باشد که اسلام بدان مستند و پشتگرم نباشد. اين امر جز در کلام نبوي در کلام علوي نيز منعکس شده است؛ چنانکه سيد رضي (م 406) از کميلبنزياد نخعي نقل ميکند که اميرمؤمنان دست مرا گرفت و به بيابان برد، چون به صحرا رسيد آهي دراز کشيد و گفت:«... اللهم بلي لا تخلو الارض من قائم لله بحجه. اما ظاهرا مشهورا او خائفا مغمورا لئلا تبطل حججالله و بيناته. و کم ذا؟ و اين اولئک؟ اولئک والله الاقلون عددا و الاعظمون عندالله قدرا / بلي، زمين تهي نماند از کسي که حجت بر پاي خداست؛ يا پديدار و شناختهشده است و يا ترسان و پنهان از ديدههاست. تا حجت خدا باطل نشود و نشانههايش از ميان نرود. [کميل:] و اينان چندند و کجاي جاي دارند؟ [اميرمؤمنان عليهالسلام:] به خدا سوگند اندک به شمارند و نزد خدا بزرگمقدارند» (نهج البلاغه، قصارالحکم، 147). مقايسه کلام نبوي و سخن علوي در اين مورد يعني آموزه استمرار امامت که حاوي مشابهت جالبي است؛ چرا که در هر دو کلام وجود ائمه چه آشکار و چه پنهان به سبب دين است. وجود ايشان و البته نه لزوما حضور تجربي ايشان براي آن است که نشانههاي دين و حجت خداوند باطل نشود. همين معنا در کلام نبوي، پشتگرمي و عزت بخشيدن به دين به واسطه ايشان نام گرفته است. از اين رو، وجود امام اصلي ضروري است.
حال سخن در اين است که وجود امام در عصري که عصر غيبت نام گرفته، چگونه سبب انجام وظايف امام ميشود؟ به بيان ديگر آيا عدمحضور محسوس امام، سبب نميشود تا هدايت، رنگي عيني به خويش نگيرد؟ آيا ميان غيبت و عدمانجام امر امامت ملازمه وجود ندارد؟ از نگاه متکلمان شيعي که در مقدمه ذکر ايشان رفت، ملازمه مذکور به هيچ روي منطقي بهنظر نميرسد؛ چرا که لااقل در قرآن کريم که متعلق ايمان تمام مسلمين است، موارد بسياري از غيبت ظاهري و در عين حال انجام وظايف امامانه به چشم ميخورد.
در برخي از اين موارد چنانکه در داستان خضر و موسي عليهماالسلام مشاهده ميکنيم، گونهاي نادر از هدايتگري نيز به چشم ميخورد؛ خضر نبي عليهالسلام که از ديدگان پنهان است و موسي عليهالسلام، پيامبر اولوالعزم، در مجمع البحرين که مفسران در تحديد هويت آن دچار اختلافند، گرد هم ميآيند. موسي در ازاي درخواست همراهيکردن، از خضر تقاضاي هدايت و علمآموزي از او را ميکند.
خضر نيز که به تصريح آيات 65 و 66 سوره مبارکه کهف، بندهاي است که از نزد خداوند دريافتگر رحمت بوده و از چشمه جوشان علم لدني سيراب شده است، موسي را يعني پيامبر اولوالعزم را اجازه ميدهد تا او را همراهي کند. همراهي هدايتجويانه موسي عليهالسلام که در آيات 71 تا 82 سوره مبارکه کهف بدان اشارت رفته است، اما همراه است با اعمال شگفتانگيز خضر عليهالسلام؛ اعمالي همچون سوراخکردن کشتي مسکينان، کشتن غلامي که ميخواست والدين خويش را به کفر و طغيان کشاند و برپاداشتن ديواري در شرف ريختن. از اينرو نميتوان غيبت را خالي دانست از تصرف هدايتگرانه؛ هرچند شکل آن متفاوت است. ولي تفاوت و تهافت در شکل هدايتگري، مانع از صدق عنوان هدايتگري نيست؛ چه، در اين صورت بايد موسي عليهالسلام را هنگاميکه پس از جانشيننمودن هارون، برادرش، براي دريافت الواح توراتي به کوه طور رفته بود و غيبت او 40شب به طول انجاميد، پيامبر و هدايتگر به شمار نياوريم؛ داستاني که قرآن کريم در آيه142 سوره مبارکه اعراف بدان پرداخته است.
حال آنکه به اجماع مسلمين، در اين برهه نيز موسي رسول خدا بوده است. يا آنکه نبايد يونس عليهالسلام را آنگاه که به حالت قهر قوم خويش را رها کرد، رسول خدا به شمار آوريم؛ زماني که به روايت آيات 87 و 88 سوره مبارکه انبياء، يونس در بطن ماهي به سر ميبرد و در آن ظلمات خداخوان بود. حال آنکه به اجماع مسلمين در اين زمان نيز يونس رسول خدا بوده است. بنابراين به شهادت ادله متين قرآني غيبت امام يا هادي امت، اولا مانع از اطلاق و استعمال واژه امام يا هادي نسبت به امامغايب نيست. ثانيا غيبت مانع از هدايتگري نيست بلکه تنها شکل هدايت متفاوت خواهد بود. از سوي ديگر عدمعلم ما به مصاديق خاص هدايتگري امام در عصر غيبت به هيچ روي دليل عدموجود چنين پديدهاي بهشمار نميرود؛ چنانکه جاهلبودن معاصران موسي عليهالسلام از هدايتگري خضر عليهالسلام دليل عدموجود خضر نيست.
بنابراين غيبت را - چنانکه عبدالکريم شهرستاني و شريف جورجاني در آثار خويش پنداشتهاند - نميتوان ملازم با عدمتصرف امام در هدايتگري امت دانست. آنچه مسلم است، عدمدسترسي عادي عموم مردمان در عصر غيبت به امام معصوم عليهالسلام است. اما عدمدسترسي خواص امر مسلمي نيست بلکه روايات مستند فراواني وجود دارد که به نحو عام، امکان چنين ملاقاتي را اثبات ميکند.
در عين حال اين امر را نيز نبايد از نظر دور داشت که حتي در زمان حضور امام و امکان دسترسي عوام مردم به ايشان نيز تمام امور مربوط به هدايت بندگان و به نحو کلي آنچه امور ديني خوانده ميشود، به وسيله شخص ايشان روي نميدهد بلکه بنا بر آنچه از سيره ائمه عليهمالسلام هويداست، ايشان به واسطه شاگردان و اصحاب درس خويش، به هدايت بندگان ميپرداختهاند. تعيين مفتي و قاضي و متکلم و محدث براي شهرهاي مختلف جز آنکه نشانه ياريجستن امام در امر هدايت باشد، نشانه چيست؟ در عصر غيبت نيز با تفاوتي که بر چگونگي حضور امام عليهالسلام فرض شده است، همين وضعيت استمرار مييابد؛ چنانکه وليعصر(عج) در عصر غيبت صغري که از سال 260تا 329قمري به طول انجاميد، 4نايب خاص را براي ارتباط با مردمان منصوب فرمودند از اين طريق مردمان حوائج ديني خويش را بدين واسطه از ايشان طلب ميکردند و پاسخ پرسشهاي فقهي و کلامي خود را از اين طريق دريافت ميکردند.
در عصر غيبت کبري نيز که از سال 329هجري تاکنون ادامه دارد، فقهاي عادل را به نصب عام براي هدايت مردم و زعامت امور ديني، منصوب کردند. فقهاي عادل نيز در عصر غيبت کبري به صيانت دين از تحريف، بيان احکام، دفع شبهات و تمام آنچه انتظام دنياي مردم بدان وابسته است و شارع اعظم به مسکوتنهادن آنها رضايتي ندارد، ميپردازند. بنابراين غيبت وليعصر(عج) به هيچ روي مانع انتفاع از ايشان نخواهد بود؛ هرچند وجه و چگونگي انتفاع متفاوت خواهد بود.
پيامبر اعظم(ص) در پاسخ به پرسش جابربنعبدالله انصاري که شيخ صدوق (م381) آن را در «کمالالدين و تمامالنعمه» روايت کرده است، به همين موضوع اشاره دارد و چگونگي بهرهبردن از ايشان را به بهرهبردن از خورشيد در روز ابري تشبيه کرده است: «اي والذي بعثني بالنبوه انهم لينتفعون به و يستضيئون بنور ولايته في غيبته کانتفاع الناس بالشمس و ان جللها السحاب / سوگند به کسي که مرا به پيامبري برانگيخت، مردمان در غيبتش از او بهره خواهند برد و از نور ولايت او نوراني خواهند شد؛ درست مانند بهرهبردن مردم از خورشيد که ابرها آن را پوشانيده باشند» (کمالالدين، باب 23، ح 3، ص 253). جالب آن است که حضرت (عج) خود نيز به همين وجه انتفاع اشاره فرمودهاند (همان، باب45، ح4، 485). انديشيدن در اين وجه ميتواند در تکامل آموزه چگونگي انتفاع و بهرهگيري از ايشان در عصر غيبت مؤثر باشد.
علامه مجلسي (م 1110) در جلد52 بحارالانوار که به «تاريخ الحجه» اختصاص دارد، در توضيح وجه شبه در اين تشبيه به 8جهت اشاره ميکند. برخي از اين وجوه حاوي نکات جالبي است. از اينرو بيمناسبت نيست تا به برخي از اين وجوه اشاره کنيم. خلاصه نخستين وجه از اين قرار است: چنانکه در اخبار فراوان آمده است، امام معصوم عليهالسلام از آن رو که انسان کامل است، علت غائي خلقت به شمار ميرود، بنابراين وجود، علم و هدايت به سبب ايشان بندگان را درميرسد و در نتيجه سبب تشبيه وجود، علم و هدايت به نور در برخي روايات مشخص ميشود؛ چه، نور از منشئي چون خورشيد ساطع ميشود، بنابراين وجود، علم و هدايت که نور هستند از وجود انسان کامل که تجلي اسماءالله الحسني است، ناشي ميشود.
لذا وجود، علم و هدايت به سبب امام عليهالسلام است. وجه دوم اما از اميد سخن ميگويد که محرک اصلي مردمان در عصر غيبت به سوي کسب کمالات و مهمترين کمال يعني هدايت، به شمار ميرود. درست همانگونه که مردمان هر لحظه کنار رفتن ابرها از چهره خورشيد را انتظار ميکشند، هدايتجويان نيز در انتظار کنار رفتن پردههاي غيبت از چهره خورشيدند؛ خورشيدي که چون نورش ظهور کند، تاريکيها و ظلمتهاي جهان نيست ميشوند. اکنون معناي اين سخن خواجه روشن ميشود که وجودش لطفي است و حضورش لطفي ديگر. به اميد پايان انتظار.
افزوده شده در تاریخ: 12:24:04 - 1389/05/03
|